خاطراتم منو اذيت ميكنه مثل باز كردن زخم دوباره دارم خودمو تكه تكه ميكنم من اينجا در اتاقم امنم
من نميدونم چي ارزش جنگيدن رو داره و يا اينكه چرا بايد جيغ بكشم نميدونم چرا همه رو تحريك ميكنم و چيزي رو ميگم كه از گفتنش منظوري ندارم نميدونم چه طوري اين راهو انتخاب كردم من ميدونم اين خوب نيست امشب در حاليكه دارومو محكم بغل كردم محكم درو ميبندم سعي ميكنم دوباره نفس بكشم ولي بيشتراز قبل آسيب ميبينم و اينطوريه كه اين تموم ميشه اونو رو ديوارها نقاشي خواهم كرد چون من همون كسيم كه در اشتباهه هيچوقت دوباره نخواهم جنگيد و اينطوريه كه اين تموم ميشه
|